!!!گلچین!!!

بس که گلچین ز چمن،‌صبح و مسا گل شکند .*.*. بلبلان! باغ و چمن جمله عزاخانه‌ی ماست

!!!گلچین!!!

بس که گلچین ز چمن،‌صبح و مسا گل شکند .*.*. بلبلان! باغ و چمن جمله عزاخانه‌ی ماست

!!!گلچین!!!

آخر این دردِ ‌تغافل که به پیمانهٔ ماست
آتشی از پیِ دردادنِ میخانهٔ ماست
این صدایی که ز بشکستنِ دل می‌شنوی
در حقیقت اثرِ نالهٔ زولانهٔ ماست
تا چو مجنون پیِ لیلایِ ترقّی برسیم
ذوقِ صحرایِ طلب در دلِ دیوانهٔ ماست
غمِ گیسویِ پریشانِ ترقّیِّ وطن
بس که گلچین ز چمن،‌صبح و مسا گل شکند
بلبلان! باغ و چمن جمله عزاخانهٔ ماست

پیام های کوتاه
  • ۶ خرداد ۹۲ , ۰۲:۱۰
    شکر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۲ , ۱۳:۱۴
    احساس
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۲ , ۱۲:۳۸
    رفیق
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۹ ارديبهشت ۹۵، ۱۶:۴۸ - سید حمید
    ممنون
نویسندگان

۵۸ مطلب در تیر ۱۳۹۱ ثبت شده است

۰۶
تیر
۹۱



یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی

خیال دوست داشتن به سرم نزند

معلم خوبی بودی

دلتنگ که میشوی دیگر انتظار معنا ندارد

یک نگاه کمی نامهربان

یک واژه ی کمی دور از انتظار

یک لحظه فاصله میشکند بغضت را

گاهی یه چیزی می بینی که اصلا باورت نمیشه

تمام اعتقادات و عشق ورویاهات رومیسوزونه

تازه میفهمی که چقدر قلبت ساده س


  • محمدحسین کاوری
۰۶
تیر
۹۱


یادمان باشد، فردا حتما ناز گل را بکشیم،

      حق به شب بو بدهیم،

و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان،

    و به انگشت نخی خواهیم بست
  
           تا فراموش نگردد فردا!

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد...
 
    و بدانم که شبی خواهم رفت،

                 و شبی هست که نباشد، پس از فردایی..





  • محمدحسین کاوری
۰۶
تیر
۹۱
یاد دارم در غروبی سرد سرد

 می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد 

داد میزد کهنه قالی می خرم

 دست دوم جنس عالی می خرم

 کاسه و ظروف سفالی می خرم

 گر نداری کوزه خالی می خرم

 اشک در چشمان بابا حلقه بست

 عاقبت آهی کشید بغضش شکست

 اول ماهست و نان در سفره نیست

 ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

 گفت : آقا سفره خالی میخرید؟



  • محمدحسین کاوری
۰۶
تیر
۹۱

در نگاه مرغ آبی

می زند موجی صدا

کاش می شد بستر دریای دل

 آرام گیرد ای خدا




  • محمدحسین کاوری
۰۶
تیر
۹۱

به شوق تو

همچون شبنم روی برگ درخت باغچه مان

روزی آرام

چشمانم را با اشکهای دلتنگی ام

پاک

برچهره ی زیبای تو دوخته ام

پرنده زیبای من

براستی با آن همه دلبستگی

با کدامین تاب و توان

دل از تو برکنم؟

  • محمدحسین کاوری
۰۵
تیر
۹۱

این سوی ساحل من ...

آن سوی ساحل تو ...

و هر دو در یک رویای مشترک ،

« پشت دریاها شهریست...»


  • محمدحسین کاوری
۰۵
تیر
۹۱

پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت : (( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )) خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت . پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد . این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی کفت: (( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟))

خدا جواب داد :


(( بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی ))

  • محمدحسین کاوری
۰۵
تیر
۹۱

انـــصـــافـــــ نـیـســتــــ ـ ـ

کـهـ دنـیـا آنـقـ ـدر کـوچـکـــ بـ ـاشـ ـد

کـهـ آدمـ ـهـایـــ تـکـ ـراریـــ را

روزیـــ صـ ـدبـار بـبـیـنـ ـی

و آنـقـ ـدر بـزرگـــ بـ ـاشـ ـد

کـهـ نـتـوانـ ـی

آنـــ کـسـ ـی را کـهـ

دلـتـــ مـیـ ـخــواهـ ـد،

حـتـی یـکـ ـبــار بـبـیـنـ ـی...!!

تنها

  • محمدحسین کاوری
۰۵
تیر
۹۱
 

 آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

 آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛

 عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند

یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “آدم” می دهند‎‏‎

  • محمدحسین کاوری
۰۵
تیر
۹۱

خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای علم وجود  در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.

 

  • محمدحسین کاوری