کارگر خسته ای سکه ای از جیب کت کهنه اش
درآورد تا صدقه دهد،ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد،"صدقه عمر رازیاد می کند".
- ۰ نظر
- ۰۹ تیر ۹۱ ، ۱۳:۲۸
کارگر خسته ای سکه ای از جیب کت کهنه اش
درآورد تا صدقه دهد،ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد،"صدقه عمر رازیاد می کند".
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی (فریدون مشیری)
آوای تو می خواندم از لابتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
جاده مرا به خود میخواند
برای به دست آوردنت باید قدم به جاده گذارم
جاده ای که انتها ندارد
نمیدانم کجای این راه منزل داری
اما
منتظر باش که می آیم
با کوله باری از خورشید و ستاره های درخشان
برای شبهای تارت
تا مبادا تاریکی و سکوت شب
تو را دچار خود کند
زندگی " باغی " است
که
با عشق "باقی" است !
مشغولِ "دل" باش نه"دل مشغول" !
بیشتر "غصه های ما" از "قصه های خیالی" ماست !
پس بدان
اگر "فرهاد"باشی
همه چی شیرین است !
قطارے سمت خدا میرفت ،
همـہ مردم سوار شدند ،
وقتـے بـہ بهشت رسید همـہ پیاده شدند
یادشان رفت مقصد خدا بود نـہ بهشت!
گفتم : در گروه خودتان چه کاره ای؟
گفت :دروازه بان دلم!
گفتم :این هم شد کار؟برو تو خط حمله.
گفت :فکرم از دروازه مطمئن نیست.دلم یک دروازه است.
اگرکنترل نکنم،میبینی پی در پی گل می خورم.
گفتم: مثلا چه گلی؟
گفت :گل گناه ،گل هوس ، گل غرور،گل دوستی های حساب نشده، گل غفلت ازآینده وآخرت!
گفتم :چطور است جمع شویم وبا "تیم ابلیس"مسابقه دهیم؟
گفت : به شرط اینکه خودم دروازه بان باشم،چون میدانم که از چه زاویه ای "توپ گناه"
را به طرف دروازه دلها، شوت می کنند.
گفتم : قبول. ولی از کجا این تجربه را کسب کرده ای؟
گفت :زاویه حمله ابلیس"غفلت "است و "غرور" وقتی چراغ "یاد" خاموش می شود،غرور به دشمن "گرا" می دهد،آن گاه گل گناه دروازه دل را می گشاید . شیطان ،حریف قدری است، نمی شود آن را دست کم گرفت .
گفتم : پس تو "خط دفاع " را بیشتر دوست داری!
گفت : آدم اگر نتواند دفاع خوبی داشته باشد، مهاجم خوبی هم نمی شود.
گفتم :دیگر کدام زاویه را باید مراقب بود؟
گفت :
خواهی نخوری ز تیم ابلیس شکست
باید به دفاع از دل و دیده نشست
چون شوت شود به سوی دل توپ گناه
دروازه دل به روی آن باید بست
گفتم : دروازه بانی هم عجب لذتی دارد!
گفت : به شرط آن که گل نخوری وحمله شیطان را دفع کنی.
"جهاد با نفس" به همین جهت بالاترین مبارزه هاست.
تو کجایی سهراب؟
آب را گل کردند،چشمها را بستند و چه با دل کردند...
خون به چشمان شقایق کردند
تو کجایی سهراب که همین نزدیکی عشق را دزدیدند
همه جا سایه ی دیوار زدند...
ای سهراب کجایی ببینی حالا دل خوش مثقالی است دل خوش سیری چند؟
صبر کن سهراب قایقت جا دارد؟؟؟
من هم از همهمه ئ اهل زمین دلگیرم!!
نشنو از نی، نی حصیری بینواست
بشنو از دل ،دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود.
بیا و راست بگو !!
کجایِ تقدیر من ایستاده ای
که میانِ خطوطِ در هم تنیده ی پیشانی ام
هیچ خطی
به نام ِ تو نیست , امّا !
چنان عمیق در من
ریشه دوانده ای
که گوئی
سرنوشتم را
هرگز از تو
گریزی نخواهد بود .
..