- ۳ نظر
- ۰۷ دی ۹۱ ، ۰۹:۵۴
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب, لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید, آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها ,حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم...
"سهراب سپهری"

باران بهانهای بود...
که زیر چتر من، تا انتهای کوچه بیایی
کاش...
نه کوچه انتهایی داشت و نه باران بند میآمد
کسانی هستند که ناخودآگاه از خودمان می
رنجانیم ؛
مثل ساعتهایی که صبح دلسوزانه زنگ می زنند
و در میان خواب و بیداری بر سرشان می کوبیم ،
بعد می فهمیم که خیلی دیر شده !!!

گاه این نازک دلم، یاد رویت میکند
خداوندا
دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست ، با لالایی مهربان خود ، آرام کن
تا وجود داشتن و بودن را به زیبایی احساس کنم . . .
باران باشد ، . . .
تو باشی ، . . .
یک خیابان بی انتها باشد ، . . .
به دنیا می گویم ، خداحافظ . . . . . . .
چشمانت
را
کوک
کن
برایِ
یک نگاه
مانده
به من
اگر
خواب بمانی
کابوس
مرا
خواهد برد...!