در دیـــــاری که تـــــو آنجا باشی ،
بودن آنجا کافیـــــست . . .
آرزو هـــــــــای دگر ؛ اوج بی انصافیــــست . . .
- ۰ نظر
- ۱۲ مرداد ۹۲ ، ۰۱:۱۷
در دیـــــاری که تـــــو آنجا باشی ،
بودن آنجا کافیـــــست . . .
آرزو هـــــــــای دگر ؛ اوج بی انصافیــــست . . .
سلام. ای بهانه ی تمام گریه هایم ! ای آقای ندیده ام! ستاره می شمارد و سراغت را از ماه می گیرد, اما گل های باغچه که بیقراری دلم را می بینند به جای ماه جواب می دهند: « ما عمریست هر بهار به امید آمدنش خود آرایی و عطر افشانی می کنیم ولی با آمدن پاییز عمر ما به سر می آید و او نمی آید.» ماه را می نگرد, گلهای باغچه را می بوید و می پرسد: « چرا دردهایم را درمانی, چشمهایم را بارانی و قلب شکسته ام را مهربانی نیست ؟ برای ما به ارمغان می آورد؟ نصیب دل شکسته ی ما می کند؟ جمال دلربایت گذارده ای؟ و آن روز تمام قناری ها آواز می خوانند، تمام غنچه ها می شکفند و تمام چشم ها از شوق بارانی می شوند! ندیده عاشقت می شوم و نیامده دلتنگ نبودنت؟ » تمام گریه های ندبه ی من و تمام دلتنگیه ای سَمات من هستی. و با آمدنت نور صفا و صداقت و صمیمیت بر دلهای تاریک عالمیان بتابان


سلام ای غایب بی نشان !
امشب دلم دوباره بیقراری می کند, 
دوباره دلم ستاره می شمارد,
مگر نه این که آمدنت گلهای یاس و اطلسی را
مگر نه این که نگاه نازنینت ناب ترین لحظه ها را
مگر نه این که دست شفابخشت تمام گریه ها را می خنداند؟
پس چرا نمی آیی؟
چرا عمریست ما را در حسرت یک لحظه دیدار
اصلاً ای که خودت گفتی روزی خواهی آمد
پس چرا نگفتی نخوانده طالبت می شوم، 
ای آقای ندیده ام!
تو تمام اشتیاق کُمیل من،
پس بیش از این ما را چشم انتظار و بی قرار مخواه 




گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ
آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد
تمـام عروسکــ هـای دنیـا یتیـم می ماندند
اگــر خـدا دختـر را نمی آفرید !

کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی است از زلال چشم هایش تر شویم
وقت پاییز از هجوم دست باد کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم به نگاه سرخشان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاس ها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش مثل آب،مثل چشمه سار گونه نیلوفری را ترکنیم
ما همه روزی از اینجا می رویم کاش این پرواز را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق رد پای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کار دل ها وا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر مهربان تر ،آسمانی تر کنیم
کاش در نقاش دیدارمان شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلب مان را بشکند با نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند ما به جای ابر ها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ آرمین هم از آنجا بگذرد حرف های قلبمان را بشنود
