!!!گلچین!!!

بس که گلچین ز چمن،‌صبح و مسا گل شکند .*.*. بلبلان! باغ و چمن جمله عزاخانه‌ی ماست

!!!گلچین!!!

بس که گلچین ز چمن،‌صبح و مسا گل شکند .*.*. بلبلان! باغ و چمن جمله عزاخانه‌ی ماست

!!!گلچین!!!

آخر این دردِ ‌تغافل که به پیمانهٔ ماست
آتشی از پیِ دردادنِ میخانهٔ ماست
این صدایی که ز بشکستنِ دل می‌شنوی
در حقیقت اثرِ نالهٔ زولانهٔ ماست
تا چو مجنون پیِ لیلایِ ترقّی برسیم
ذوقِ صحرایِ طلب در دلِ دیوانهٔ ماست
غمِ گیسویِ پریشانِ ترقّیِّ وطن
بس که گلچین ز چمن،‌صبح و مسا گل شکند
بلبلان! باغ و چمن جمله عزاخانهٔ ماست

پیام های کوتاه
  • ۶ خرداد ۹۲ , ۰۲:۱۰
    شکر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۲ , ۱۳:۱۴
    احساس
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۲ , ۱۲:۳۸
    رفیق
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۹ ارديبهشت ۹۵، ۱۶:۴۸ - سید حمید
    ممنون
نویسندگان

۲۵ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

۱۱
دی
۹۱

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وین پرده نشین باشد

ان نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

"حافظ علیه الرحمه"



  • محمدحسین کاوری
۱۰
دی
۹۱

  • محمدحسین کاوری
۰۸
دی
۹۱

مهمان ناخوانده ی قلبم…

بمان…

بمان، که ماندنت را سخت دوست دارم…


  • محمدحسین کاوری
۰۸
دی
۹۱




در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید 16 ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت می کرد،گناهان یک روز او این ها بود:

1.سجده نماز ظهر طولانی نبود

3.زیاد خندیدم

3.هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.



  • محمدحسین کاوری
۰۷
دی
۹۱

اشکهایم که سرازیر میشوند......


دیری نمی پایدکه قندیل می بندد...

عجیب سرد است هوای نبودنت





  • محمدحسین کاوری
۰۷
دی
۹۱

  


برای دیدن بقیه عکس‌هایی که گرفتم به ادامه مطلب برین

  • محمدحسین کاوری
۰۶
دی
۹۱

رفته بودم سر حوض

 

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب


آب درحوض نبود


ماهیان می گفتند:

هیچ تقصیر درختان نیست


ظهر دم کرده تابستان بود 


پسر روشن آب, لب پاشویه نشست


و عقاب خورشید, آمد او را به هوا برد که برد


به درک راه نبردیم به اکسیژن آب


برق از پولک ما رفت که رفت


ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب


که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد


چشم ما بود


روزنی بود به اقرار بهشت


تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن


و بگو ماهی ها ,حوضشان بی آب است


باد می رفت به سر وقت چنار


من به سر وقت خدا می رفتم...

"سهراب سپهری"


  • محمدحسین کاوری
۰۶
دی
۹۱

باران بهانه‌ای بود...

که زیر چتر من، تا انتهای کوچه بیایی

کاش...

نه کوچه انتهایی داشت و نه باران بند می‌آمد

  • محمدحسین کاوری
۰۵
دی
۹۱
خداوندا ...

دقیق یادم نیست آخرین بار ؛ کی خود را پیدا کردم

اما خوب یادم هست ؛


هر گاه که گم شدم

دستم در دست تـــــو نبود ..




  • محمدحسین کاوری
۰۵
دی
۹۱

کسانی هستند که ناخودآگاه از خودمان می

رنجانیم ؛


مثل ساعتهایی که صبح دلسوزانه زنگ می زنند


و در میان خواب و بیداری بر سرشان می کوبیم ،


بعد می فهمیم که خیلی دیر شده !!!


  • محمدحسین کاوری